توی خوابگاه سمیه با ما نبود، اما بعد اومدنمون به ساختمون به آفرین توی اتاق چهار، با بچه های ما هم اتاق شد. چهارتا از کلاس اونا بودن سه تام از کلاس ما، با مادر خرجی حمید. اتاق شون بهترین جا برا لهو و لعب بهمراه خوردن چای بود. البته من هیچ وقت برا اون چایی های بد رنگ حمید، حاضر به دادن دُنگ نشدم تو دانشکده می دیدمش ولی چون اهل فوتسال و اومدن به سالن نبود، رفاقتی با هم نداشتیم. از ورودی اونا با علی هاشمی و مصطفی بخاطر فوتسال و حمید هم واسه ارائه نقاشی رنگ روغن مسخره اش لای کارای ما تو ژوژمان کلاس حجم دوست شده بودیماولین بار توی اتوبوس تجریش به ولی عصر هم کلام شدیم. از سرویس جا مونده بودمو تخته طراحی به دست، داشتم از کلاس بر می گشتم خوابگاه. یک کم اون طرف تر از من توی صف بود. برام جا گرفت تا بشینیم کنارش، بعد ازم پرسید:طراحی بلدی؟من: نهاون: میشه طرح هاتو ببینم؟من: چیز خاصی توش نیست، طراحی این ترم مون رو دادن به افشار مهاجر. بر خلاف دکتر وحدتی، خیلی کلید ِ و دهن مونو سرویس کرده. اینام تکلیفای این هفته استمیدون هفت تیر پیاده شدیم و چند قدم بعد جلوی بساط یه کتاب فروش ایستادو یهو ازم پرسید: کازانتی زاکیس رو می شناسی؟نه والا تو این دو ترم که استاد ما نبوده. البته این ترم با تامسون طراحی سنتی داریم. فیناسیان رو هم تو کارگاه قلمزنی میراث دیدیم، گفتن ترم های بالاتر استاد قلم زنی مون میشه. ولی این یارو کازانتی زاکیس رو نمی شناسماون: کتاب می خونی؟من: قبل دانشگاه چندتا کتاب از زرین کوب خوندم بعلاوه بلندی های بادگیر امیلی برونته که نفهمیدم تهش چی شد. راستی مادام بوآری رو هم خوندماون: نیکوس کازانتی زاکیس نویسنده است. نویسنده کتاب مسیح باز مصلوبو همین دیالوگ های ساده بین من و تو، سبب رفاقت مون
برچسب:
نویسنده: سجاد زارعیان
تاريخ: يکشنبه
31 تير
1403 ساعت: 14:19